سرگرمی

100+ جملات ناب سینمایی

جملات درباره سینما هرچند کوتاه باز هم درخشان و زیبا هستند که بی‌شک طرفداران و عاشقان سینما را راضی خواهند کرد. سینمایی که با آن پرده جادویی‌اش میلیون‌ها نفر را در سرتاسر جهان محو خود می‌کند. در ادامه متن همراه ما باشید تا باهم این جملات را مرور کنیم.

سینمای خوب چیزیِ که ما باورش کنیم و سینمای بد اونه که باور نشه. چیزی که من بهش علاقه‌مندم اون چیزاییه که شما می‌بینید و باور می‌کنید.

عباس کیارستمی

جملات درباره سینما؛ سخنان و نقل قول درباره بازیگری، فیلم و سینما

سینما برای من قطعه‌ای از زندگی نیست. برشی از یک کیک است.

آلفرد هیچکاک

مدت زمان یک فیلم باید مستقیما با طاقت مثانۀ انسان در ارتباط باشد.

آلفرد هیچکاک

فیلم بازی کردن یعنی زندگی کردن.

مورگان فریمن

سینما به شما اجازه می‌دهد که درآن واحد هم پدربزرگ باشید و هم نوه. در زندگی طبیعی هیچ‌گاه این اتفاق نمی‌افتد.

عباس کیارستمی

من بسیار تحت تاثیر فیلم های سینمایی بودم؛ من بسیار تحت تاثیر دنیایی بودم که حسی از رویا داشت.

رالف رولن

فیلم یک‌صدای جهانی و عمومی است، ما نمی تونیم اون رو در یک فرهنگ خاص خلاصه کنیم.

فیلم درباره یک انسانه، درباره انسانیت.

عباس کیارستمی

«یک فیلمساز حتما نباید رنج بکشد تا رنج کشیدن را نشان دهد، فقط باید آن را درک کند. شما لازم نیست بمیرید تا صحنه‌‌ای از مرگ را فیلمبرداری کنید.

یه دوستی دارم هر وقت بهش زنگ میزنم و میگم

حالم گرفتس میگه بریم سینما

حالم خوبه میگه بریم سینما

پول ندارم میگه بریم سینما

کارمو عوض کردم میگه بریم سینما

دلم درد میکنه میگه بریم سینما

هیچ چیز نمیتونه جای دیدن ی فیلم روی پرده بزرگ سینما رو پر کنه

حتی دیدن بهترین فیلم‌های تاریخ تو خونه یا شبکه خانگی

کسایی که فیلم نمیبینن نمی‌دونن فیلم دیدن تو سینما چه حسی داره

لبخند سیاستمداران بر روی بیلبوردها

لبخند بازیگران روی پیشانی سینماها

و لبخند تو در کیف پول کوچک من است

لبخندها هرچقدر کوچکتر باشند، باشکوه تر میشوند و دلچسب تر

بعضی آدما شبیه مزه ساندویچ کالباسای قدیمی هستن که تو سینما قبل رفتن تو سالن یا از بوفه مدرسه می خریدیم! نه تکرار می شن نه فراموش

سینما این شانس رو به ما میده تا موقعیت‌های متفاوتی که شاید هیچوقت تو دنیای واقعی باهاشون برخورد نکنیم رو تجربه کنیم در موردشون فکر کنیم و با خودمون بگیم اگه من بودم چی میشد، چه تصمیمی میگرفتم. و اینجوریه که شما در وسعت زمانی و مکانی و جغرافیایی خیلی بزرگتری بارها جای آدمهای مختلف زندگی می‌کنید

سخنان درباره سینما

این روزها عجیب دلمان

یک‌شاخه گل رز میخاد

یک‌قدم‌زدن دونفره پر از سکوت

یک‌سینما با هر موضوعی میخواد

یک‌لیوان آب انار با دو نی میخواد

دلمان برای سینما تنگ‌شده…

ما عادت کردیم وقتی فیلم به تیتراژ رسید :

اگه توی خونه باشیم دســـتگاه رو خاموش کنیم

اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک کنیم

ما توی زندگیمون هیچوقت کسانی که زحمت های اصلی

رو برای ما میکشن نمیبینیم ما فقط دوست داریم

کسانی رو ببینیم که برامون نقش بازی میکننما عادت کردیم وقتی فیلم به تیتراژ رسید :

اگه توی خونه باشیم دســـتگاه رو خاموش کنیم

اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک کنیم

ما توی زندگیمون هیچوقت کسانی که زحمت های اصلی

رو برای ما میکشن نمیبینیم ما فقط دوست داریم

کسانی رو ببینیم که برامون نقش بازی میکنن

    زندگی یه اتفاق

توی بطن دنیاس

مثل اکران یه فیلم

از تو قاب سینماست…

در قلمرو پرده های نقره ای و رویاها،

مردی زندگی می کرد که چهره ای غمگین داشت،

جیمز دین، آه چقدر غمش می درخشد،

معمایی از مالیخولیا عالی.

در سیاه و سفید، چهره او می درخشید،

اثری محو نشدنی بر نسل بشر،

با چشمانی که رازهایی نهفته است، در اعماق ناشناخته خود،

روحی بسیار مضطرب، قلبی که نشان داده نشده است.

آه، شورشی که در جان او شعله ور شد،

نگاهش، پنجره ای به سوی ذهنی رنجور،

هنرمندی آشفته، به دنبال آرامشی برای یافتن،

در شخصیت هایی که او به تصویر کشید، رهایی یافت،

صحنه یک پناهگاه، مشکلات او به پایان می رسد.

گرچه روی آن پرده معروف لبخند زد،

در چشمانش بارقه ای از دردی که دیده نمی شد،

دنیا او را می پرستید، نامش شعله است،

اما در اعماق درون، او هرگز مثل قبل نبود.

او با یک میل پرشور زندگی را طی کرد،

برای احساس کردن هر احساسی، تسخیر و الهام بخشیدن،

اشتیاق او با آتشی ابدی سوخت،

میراث او، هرگز منقضی نمی شود.

مثل تراژدی، او پایانی نابهنگام داشت،

زندگی خاموش شد، همانطور که درو فرود آمد،

اما افسانه او مانند یک ستاره زنده است،

برای همیشه در ذهن ما، دور و نزدیک، حک شده است.

نهنگ عنبر من و تو هستیم که فعلا شدیم پل چوبی حقیت چشم سینما کدامین لحظه عشق من و تو رو به تصویر کشیده است …….

هر وقت به سینما می روم، همه اش جادو است، بدون توجه به اینکه موضوع فیلم چیست….

بعضی از مردم به سینما می روند تا به یادشان بیاورد که همه چیز خوب است. من از آن جور فیلم ها نمی سازم….

سینما منعکس کنندۀ فرهنگ است و هیچ ضرری در بکارگیری تکنولوژی وجود ندارد، ولی نه به بهای از دست دادن اصالت خودتان….

تو نیستی اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق میکند باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم…

 با دوستانم رفته بودیم سینما

ودر إزدحام جمعیتی به ان شلوغی

مرد بلیط فروش داد میزد :

دیگر جا نیست همه ی جا پر است

بدم می آید از دروغی به این شاخداری

خیلی هم جای تو خالی بود

بعضی وقتا فکر می کنم همه ی احساساتی که لازمه تجربه کردم و از اینجا به بعد دیگه احساس جدیدی نخواهم داشت. هرچی هست فقط یه نسخه ی ضعیف تر از احساساتیه که قبلا داشتم….

جملاتی از بازیگران و سینماگران بزرگ درباره فیلم

جملات سینماگران بزرگ کمک می‌کند تا تازه واردان این عرصه به خوبی توانند راه خود را در این عرصه پیدا کنند.

    «یک فیلمساز حتما نباید رنج بکشد تا رنج کشیدن را نشان دهد، فقط باید آن را درک کند. شما لازم نیست بمیرید تا صحنه‌‌ای از مرگ را فیلمبرداری کنید.»

یک بازیگر درواقع یک شاعر است، کمترین کاری که او انجام می‌دهد، سرگرم کردن مردم است.

آدم کش‌ها در فیلم‌ها همیشه خیلی تروتمیز و شیک نشان داده شده اند. کاری که من انجام می‌دهم این است نشان دهم کشتن یک انسان، می‌تواند چه قدر سخت و کثیف باشد.

نقش‌های مورد علاقه‌ام معمولاً به داستان مربوط می‌شوند، اگر داستان خوبی باشد، معمولاً از بازی کردن این شخصیت لذت می‌برم.

ستن لورل – شما به عنوان یک کمدین باید بدانید که مردم به چه چیزی می خندندد، سپس طبق آن پیش بروید

استن لورل – تنها چیزی که در مورد کمدی می دانم این است که یاد گرفتم چگونه بخندم.

استن لورل – طنز حقیقت است؛ بذله گویی اغراق در حقیقت است.

آلفرد هیچکاک – تلویزیون حق زیادی به گردن روانشناسی دارد؛ هم از این نظر که اطلاعات خوبی درباره آن می‌دهد و هم این که نیاز به روانشناسان را افزایش می‌دهد.

آلفرد هیچکاک – فیلم خوب فیلمی ‌است که حتی اگر صدایش را هم قطع کنید، تماشاگران کاملا در جریان داستان قرارگیرند.

آلفرد هیچکاک – از این که بتوانم تماشاگرها را مثل پیانو بنوازم واقعا لذت می‌برم.

بیو بریجز – من همیشه ساختن فیلم ها را به عنوان یک دسته از تولد و مرگ های کوچک دیده ام.

بیو بریجز – چیزهایی که هنگام تماشای فیلم بیشتر از آنها لذت می برم مواردی هستند که بدون حتی فکر کردن به وجود آمده اند.

دیوید لینچ – به‌تازگی احساس می‌کنم که فیلم‌ها بیشتر و بیشتر به موسیقی نزدیک هستند.

آلفرد هیچکاک – درام چیزی شبیه زندگی، با از هم پاشیدن ذرات رکود است.

مارلون براندو – تمام چیزی که من می‌خواهم این است که به‌طورمعمول، دیوانه باشم.

لوئیس بونوئل – به نظر می رسد که سینما برای بیان زندگی ناخودآگاه اختراع شده است.

زاشا ممت – یک روز ۱۸ ساعته برای بازی در یک مجموعه یا تئاتر به من بدهید و ببینید که چگونه من خوشبخت ترین فرد زنده خواهم بود.

لئوناردو دی‌کاپریو – من می‌دانم که هر شغلی زودگذر است و زمانی خواهد بود که من موقعیت‌هایی را که در حال حاضر دارم دریافت نمی‌کنم، بنابراین اکنون از آن‌ها به درستی استفاده می‌کنم.

سخنان بازیگران درباره سینما

زاشا ممت – من در پشت صحنه و مجموعه های فیلم بزرگ شدم و فکر می کنم که آنها جادویی ترین مکان های روی زمین هستند.

رابرت ویلسون – اولین چیزی که به عنوان بازیگر یا کارگردان باید بدانید فضایی است که قرار است در آن ساکن شوید.

رابرت ویلسون – بازیگران همیشه با صدا و زبان شروع می کنند. این غلط است. آنها باید از بدن شروع کنند. بدن مهمترین ابتکار بازیگر است.

رابرت ویلسون – در تئاتر من تلاشی برای تغییر جهان نمی کنم.

آرتور میلر – تئاتر به طرز بی پایانی مجذوب کننده است چرا که بسیار اتفاقی است. تئاتر بسیار شبیه زندگی است.

سوفیا لورن – من همیشه رویاپرداز بودم، به ویژه برای بازی در فیلم‌ها. بعضی وقت‌ها رویاها تبدیل به واقعیت می‌شوند.

استن لورل – من شایستگی این را ندارم که اسمم در یک جمله در کنار چارلی چاپلین آورده شود.

دیوید لینچ – زندگی بسیار بسیار پیچیده است، و فیلم ها هم باید اجازه داشته باشند که همینطور باشند.

دیوید لینچ – یک فیلمساز حتما نباید رنج بکشد تا رنج کشیدن را نشان دهد، فقط باید آن را درک کند. شما لازم نیست بمیرید تا صحنه‌‌ای از مرگ را فیلمبرداری کنید.

رالف لورن – من بسیار تحت تاثیر فیلم های سینمایی بودم؛ من بسیار تحت تاثیر دنیایی بودم که حسی از رویا داشت.

جملات بزرگان درباره بازیگری و سینما

لیام نیسون – من از آن دسته بازیگرانی نیستم که بدانم شخصیتی که قرار است بازی کنم سه شنبه پیش صبحانه چه چیزی خورده است.

لیام نیسون – من فکر می کنم اگر پسر یا دختر بازیگری موفق باشی، فشاری مضاعف برایت است. چرا که انتظار بیشتری از تو می رود.

آلفرد هیچکاک – همیشه سعی کن تا حد امکان بینندگان را زجر دهی.

آلفرد هیچکاک – تنها راه برای اینکه از شر ترس هایم رها شوم اینست که در مورد آنها فیلم بسازم.

مورگان فریمن – تماشای بازی خودم برایم دشوار است… به نظرم کسل کننده می آید.

مورگان فریمن – آیا فیلمی بوده که من فکر می کنم باید به خاطرش جایزۀ اسکار می بردم؟ بله، تمام آن ها!

دیوید فینچر – من شخصیت هایی را دوست دارم که تغییر نمی کنند، کسانی که از اشتباهات خود یاد نمی گیرند.

دیوید فینچر – این که مدت زمان یک کمدی رمانتیک سه ساعت باشد، طولانی تر از بیشتر ازدواج هاست.

دیوانه کننده نیست؟

که هر روز پای پنجره ی خانه ات بایستم و تو را صدا بزنم!

پرده کنار برود،

پنجره باز شود و …!

و قبل از دیدنت، فیلم به انتهایش برسد!

کاش بتوان زندگی را در قسمت بعد ادامه داد.

مثلا پنجره باز شود،

تو را ببینم.

ببینم.

و باز تو را ببینم…

و هیچ گاه به انتها نرسد…!…

من تمام وقتم را صرف فیلم هایم می کردم و نگران این بودم که مردم غذا می خورند و برنامه هم رعایت نمی شود ، بنابراین داشتن متخصصانی در این زمینه ها به من به عنوان نویسنده و کارگردان فضای مغزی زیادی می دهد….

میلیون ها نفر فیلمهای من را میبینند,با اینحال من امیدوارم که انها, میلیون ها فیلم مختلف را ببینند.

ترسی در انفجار وجود ندارد,بلکه, انتظار یک انفجار را داشتن , ترس را می افریند.

فیلمهایی که فوقالعاده دراماتیک و قابل فهم هستند,احتمالا ,بهترین گزینه ها هستند, برای اینکه شما بخواهید دنیا را تغییر دهید.

تمام نیازهای من برای ساخت یک کمدی,یک پارک,یک پلیس و یک دختر زیباست.

یک شب را به طور کامل نتوانستم بخوابم,ان شب در دفترم بودم و داشتم به این فکر میکردم که, ایا من یه فیلمساز مستقل و خودمختارم.

اگر تلاش و مقاومتی خاص وجود داشت تا زنان را از ساختن هر گونه فیلمی منع میکرد,من تنها, از این دو انتخاب برای جلوگیری از اینکار صرف نظر میکردم,یک : جنسیت خودم رو تغییر بدم,دو : فیلم ساختن خودم رو متوقف کنم.

برای اینکه بخواهی به سکوت و ارامش درون خود پی ببری,چاره اش این است که فیلمی کمدی را ببینی.

هیچ چیز خلاقانه در دنیا وجود ندارد که بدون معنی افریده شده باشد.

دوربین رو بردار و از یه چیزی فیلمبرداری کن,اهمیتی نداره که چقدر زمان کوتاهی داشته باشه,اهمیتی نداره که چقدر قشنگ باشه,اهمیتی نداره که بازیگر ستاره ایی رو در خودش داشته باشه,اسم تویه که بعنوان کارگردان حک شده و الان تو یه کارگردانی….همه چیز مهمه بعد از خودت,تنها اون مذاکراتیه که تو برای دستمزد ساخت فیلمت و درامد خودت ,انجام میدی..

یک داستان میبایستی یک شروع,یک وسط و یک پایان داشته باشه…..با اینحال, هیچ لزومی نداره که نظمی داشته باشند.

خانم ها و اقایان,عصرتون به خیر, اسم من اورسن ولزه,من یک بازیگر,نویسنده,تهیه کننده و کارگردانم,من یک جادوگرم و همچنین روی صحنه (تئاتر) و رادیو هم حضور دارم.حالا چرا , در وجود من اینهمه استعداده و در وجود تو اندکی ؟

فیلم به مانند یک میدان جنگه.

یک فیلم میبایستی بیشتر از یک قطعه ی موسیقی یا به نوعی شبیه به یک خیال باشد.فیلم باید پروسه ایی از حالت ها و احساسات را در خودش بوجود بیاورد.موضوع(داستان), نکته ی است که در پشت این حسها قرار میگیرد و مفهوم هم, در مرحله ی بعدیست که عنوان میشود.

مردم بیاد نمیاورند که چطور داستان را روایت میکنید,داستان نه وسط دارد و نه انتها.معمولا هم ,که شروع میشود ,به این شروعش هیچ زمانی پایان نمیدهد.

اگه فیلمم یه روزی باعث بشه تا بیشتر از یک نفر, حس بدبخت بودن رو تجربه کنه,اونجاست که میفهمم,که کارم رو خوب انجام دادم.

صفحه نمایشهای بزرگ, همیشه منرو به یاد رول های کاغذ توالت میاندازند.

در باب مقایسه ی نولان با کوبریک و شبیه دانستن این دو به یک دیگر:

با نهایت احترام به معتقدین این تئوری، باید بگویم که این بیش از هر چیز همانند یک شوخی بی‌مزه اسکاتلندی است!

چنین قیاسی درست شبیه این است که بخواهید ارزش یکی از صدها کبوتر رها شده در اولد تاون لندن را با یکی از کوالاهای کمیاب استرالیایی بسنجید! من درست یکی از همان کبوترها هستم و دستاوردهای سینمایی استن (کوبریک) برای من، قله‌ای دست‌نیافتنی است

وقتی کارگردانی میخواد بازیگرش عین کاری رو که خودش میخواد,انجام بده.به نظر من این دیگه بازی کردن نیست,پیروی از دستوراته,هر کسی با هر شرایط فیزیکی که داره میتونه انجامش بده….

جملاتی از کارگردانان و بازیگران بزرگ درباره سینما و اهیمت آن

سینماگران همواره سعی کرده‌اند فرم شخصی خود را در فیلم‌ها پیدا کنند. از همین رو سخان ایشان مهم است.

من یک روشی دارم برای فیلمبرداری,اجرا و طراحی مجموعه ام.بعضی زمانها با خودم فکر میکنم که روشم رو عوض کنم.اما ,حقیقتش اینه که من از اینجور روش کارکردن خوشم میاد.در واقع این روش یه نوعی امضای من پای کارم, به عنوان کارگردان هست.در بعضی از جاها تو مسیر ساخت فیلمم به این فکر میکنم,ایا این چیزی که دارم میسازم رو خودم نوشتم,پس میرم و نوشته ام رو میبینم,دست خطم رو میبینم و متوجه میشم که اره….کار خودمه.

مثل هر بشر دیگه ایی که افریده میشه,منم میخوام کمی بیشتر اختیار خودم رو داشته باشم,ولی این یه خرده تو دنیای بازیگری سخته,چون وقتی که کارگردان بهم میگه” همین حالا,اشک بریز” منم باید بلافاصله اینکاری که اون میخواد رو انجام بدم…

وقتی که بزرگ شدم,باز هم دوست داشتم که کارگردان شوم.

به کارهای ری هری‌هاوزن فکر میکنم.من اونرو بیشتر از هر بازیگر و کارگردانی دوست دارم و اسمش رو بیشتر از هر چیزی تو عمرم شنیدم.فیلمهای او بیشتر از هر چیزی بر زندگی و کودکی من تاثیر گذاشته, حتی بیشتر از دیزنی.دارم به این فکر میکنم که حتما دلیلی که باعث شده من به انیمیشن علاقه مند بشم :تنها و تنها کارهای او بوده….

یک کارگردان باید یک پلیس,یک قابله,یک روانکاو,یک اشغال و یک حرامزاده باشد.

قطعات موسیقایی که من میسازم,نه در الفبای موسیقی و نه در استودیو اتفاق می افتند.انها در ذهن من و در تنهاییم ساخته میشوند.پس وقتی, ملودی امیدوارکننده ایی به ذهنم خطور میکنه, سعی میکنم با صدا و تصویری که از اون فیلم است, در طول روز تقلا کنم تا اون ایده رو بهتر شکل بدم.اما بزارید واقعیت رو بهتون بگم,ایده های ناب اکثرا از چیزهای مبهم ساخته میشوند…..

زمانی که با یک کارگردانی روبرو میشم که با اصول کاریم در تضاده یا اصلا با استدلال و اندیشه اش موافق نیستم یا هر چیز دیگه ایی,دیگه اونجا جای من نیست و بیشتر علاقه دارم تا اون مکان رو ترک کنم,به خاطر اینکه من میخوام بعنوان یک بازیگر خارج از کنترل باشم,من میخوام صحنه ی نمایش رو کنترل کنم,اگه اینطور نباشه که کارم قابل پیشبینی میشه و اصلا جالب از کار درنمیاد…

با یک کتاب,من نویسنده ام,کارگردانم,بازیگرم,مسئول جلوه های ویژه و همینطور تکنیسین نور ام: پس تنها با یک کتاب ,تمامی انها در وجود من حضور پیدا میکنند,حالا به نظر شما این خوبه یا بد…

جادوی موجود در یک فیلم از ذهن کارگردان تراوش نمی کند,بلکه از قلب بازیگر است که به درون فیلم رسوخ پیدا می نماید.

یک کارگردان باید در هر ساعت 100 تصمیم مختلف را مورد بررسی قرار دهد.دانشجویان در این مورد از من پرسیدند که شما چگونه خواهید فهمید که تصمیم گرفته شده ی تان درست است یا خیر. و من به انها پاسخ دادم که اگر کارگردانی شکی داشته باشد که تصمیم گرفته شده اش درست نیست,پس دیگر کارگردان نخواهد بود.

چندین سال پیش بود که من به نزد کارگردانان و دستیاران مختلف میرفتم.در اواسط پیگیری هایم بود که در تست یکی از این ملاقات ها قبول شدم. و خب, حال بی وقفه نزدیک به نیم قرن است که به بازیگری میپردازم.

خصیصه ی اصلی فیلم با ژانر مستند در ان میباشد که در فیلم کارگردان خداوند و در مستند خداوند کارگردان است.

شما باید سرقت های بسیاری را انجام دهید.شما باید از ذهنی جنایتکار و گناهکار برخوردار باشید تا اینکه بتوانید روزی تبدیل به کارگردان شوید.

من کارگردان,نویسنده و بازیگری حساس هستم.صحبت کردن در مورد بیزنس برایم بسیار منزجرانه است.پس اگر شما می خواهید در مورد بیزنس با من صحبتی را داشته باشید می توانید با مدیر برنامه هایم تماسی داشته باشید.

بنده یک کارگردان بسیار بد اخلاق و تند خو ام.

اغلب زمانی که بعنوان یک تهیه کننده در اثری مشغول به کارم در مورد انتخابی که کردم دچار شک و شبهاتی می شوم.با اینحال طی اینهمه مدت,هیچوقت برایم اتفاق نیفتاده که این شبهات بعنوان یک کارگردان برایم رخ دهند.

چند دقیقه قبل در حال فکر کردن به این موضوع بودم که ایا امکان دارد فردی بدون اینکه از هنر فیلمبرداری اطلاعی داشته باشد,تبدیل به کارگردانی خوب شود.

وقتی که مشغول به کاریم,به شدت ذهنم معطوف به ان است و سخت تمرین می نمایم.به این دلیل که به انسان هایی که در اطرافم قرار دارند نگاهی می اندازم.افرادی که خود را فدای کارشان می نمایند و من به شدت به انها مدیونم,از کارگردان بگیرید تا دیگر عوامل که سبب خوب جلوه دادن من در یک فیلم می شوند.

جملاتی از کارگردانان و بازیگران بزرگ درباره سینما و اهیمت آن

کار کردن با کارگردانی که تعهد و شور و حرارت خاصی را به شخصیت ها و قسمت های مختلف فیلمش دارد,نه تنها سبب موفقیت بلکه باعث قدرتمند شدن و باتجربه تر شدن بازیگر در آینده خواهد شد.

اگر يک نمای نزديک را با تركيب بندی مناسب٬ با نورپردازی خوب و سرانجام يک بازيگر برجسته ارائه دهيد٬ می توانيد تا جايی كه بخواهيد آن را بر پرده نشان دهيد. روزگاری كه به عنوان كارگردان سينما فعاليت می كردم يک رويای بزرگ داشتم: ساختن يک فيلم بلند با يک نمای نزديک…

ویم وندرس از خاطره ی اولین دیدارش با سینمای ازو می گوید٬ از یک روز بارانی در نیویورک٬ از تمام احساسش پس از تماشای «داستان توکیو» : از سینما بیرون آمدم٬ با چشمانی گریان. خواب چنین سینمایی را می دیدم… و ادامه می دهد که؛ چند فیلم دیگر ازو را در همان روزها دیدم٬ یکی از دیگری زیباتر بودند … و در پایان اعتراف می کند : «… هیچ باورم نمی شد که اصلا چنین چیزهایی هم می توانند وجود داشته باشند. »… و سال ها بعد٬ او فیلم «بال های اشتیاق» اش را به سه فرشته ی سینما تقدیم می کند: فرانسوا تروفو٬ آندری تارکوفسکی و یاسوجیرو ازو.

قرار است تماشاگری که به دیدن فیلمی می‌رود، همه‌یِ آن‌چیزی را که روی پرده می‌بیند، بپذیرد و باور کند. قرار نیست روی پرده «زندگى» را تماشا کند. و کارگردان، وظیفه‌ی هیجان‌انگیزی به‌عهده دارد؛ ‌باید خودش را بگذارد جای تماشاگر و به قصّه، شخصیت‌های قصّه، زندگىِ آن‌ها، یا هر چیز دیگرى که قرار است روی پرده نمایش داده شود، حالتی «واقعى» ببخشد. بنابراین، هرچه با قضیه ساده‌تر برخورد کند، از کار فیلم‌سازى بیش‌تر احساس رضایت می‌کند.

راستش را بخواهید باید بگویم که هیچ کس مجبور نیست فیلم های من را ببنید. این نکته که برخی تماشای فیلم های من را به شکنجه تشبیه می کنند اغلب در مورد «بازی های خنده دار» مطرح می شود؛ می گویند هدف این فیلم تحریک و اغوا تماشاگر بود که درک کند تماشای فیلمی خشن چه خطراتی دارد. به طور معمول در سینما، خشونت مانند کالایی مصرفی مورد استفاده قرار می گیرد؛ در سالن می نشینیم، به اکران نگاه می کنیم و می گویم اینها فیلم است؛ گویی داستان فیلم اصلا ربطی به ما ندارد،اما هدف من در آن فیلم این بود که نشان دهم تماشاگر بخشی از فیلم است و گاه حتی در آن مشارکت می کند.

نمی دانم به شکل آکادمیک چقدر خواندم! تنها چیزی که از روانشناسی و فلسفه یاد گرفتم این بود: قبل از مطالعه فکر می کنیم که جوابی برای سوال های مان پیدا خواهیم کرد. اما در پایان جوابی در کار نیست، بلکه فقط پرسش ها برای مان باقی می ماند. تنها چیزی که از تحصیل برایم باقی مانده همین است!

در تمام فیلم هایم مشکلات رابطه میان انسان ها مطرح شده. به نظر من رابطه از چیزی که به نظر می رسد، پیچیده تر است. هر کس دنیای خودش و زبان خودش را خلق را می کند و باری که انسان ها روی کلمات می گذارند بسیار متفاوت است. مثلاً وقتی من می گویم آبی، شاید برداشت شما از چیزی که منظور من است متفاوت باشد. فکر می کنیم درباره چیز واحدی با هم صحبت می کنیم، به همین خاطر در بعضی موارد و برخی وضعیت ها روابط بسیار سخت و پیچیده می شود. هر چقدر که روشنفکر باشید، به خاطر پیچیده بودن زبان تان، برقراری رابطه هم سخت تر می شود. به همین خاطر به نظر من کلمات خطرناکند و نمی توانم به آنها اعتماد کنم.

کلمات می تواند شما را به راه های غلط سوق بدهند و گم بشوید… به نظر من تنها راه درست ارتباط میان انسان موسیقی و س.ک.س است. روابط جنسی به زبان صادقانه تری صحبت می کند. بدن آدمی دروغ نمی گوید

میشائیل هانکه

ادامه مطلب  200+ متن عاشقانه کوتاه و جذاب برای عشقم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا